|
یه دختر کوری توی این دنیای نامرد زندگی میکرد. این دختر یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود. دختر میگفت اگه چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم . یه روز یکی پیدا شد که چشماشو به اون دختر بده. وقتی دختر بینا شد دید دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسر با ناراحتی رفت ولی موقع رفتن یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مواظب چشمای من باش... + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 16:3 توسط مویا |
سلام دوستای گلم
من این کیلیپ رو سال تحویل امسال دیدم حالا پیداش کردم امید وارم خوشتون بیاد . . . . آنگاه که غرور کسي را له مي کني آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند ؟ برای شکستن کدام دل گریه کرده ای ؟ برای خوشبختی کدام بنده جزء خودت دعا کرده ای ؟ که حالا از خدای او و خودت میخواهی تو را خوشخت کند !!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 9:0 توسط مویا |
|
| ||||||